تغییر آدرس
-
تاریخ: 1396/6/31 ساعت: 3:58
اگه آدرس جدید رو ندارید کامنت بذارید !
160
-
تاریخ: 1396/5/20 ساعت: 10:19
» نمایش این صفحه بدین معناست که نویسنده وبلاگ یک مطلب را بصورت رمزدار درج کرده است و برای مشاهده کامل مطلب نیازمند آن هستید که کلمه عبور مرتبط با این مطلب را دانسته و وارد کنید.
161
-
تاریخ: 1396/5/20 ساعت: 10:19
سلام خب دارم به شدیدترین شکل ممکن تابستون رو میترکونم ینی قبل کنکور بیشتر از الان بیرون میرفتم ! هوا خیلی گرمه اصلا دلم نمیخواد از خونه دل بکنم و تو این گرما برم بیرون ! اونم با کی ؟ با دوستای یکی از یکی ماه تر چند روز پیش خیر سرم اومدم نهار درست کنم از توی اینترنت دستور پخت ته چین مرغ رو پیدا کر
162
-
تاریخ: 1396/5/20 ساعت: 10:19
عرض شود که دیروز یک عدد اقدام به خودکشی یا خودزنی رو خنثی کردیم البته خنده نداره ها من خودم زانوهام سست شده بود بس که ترسیده بودم ! دیروز ساعت 3 ظهر بود که زنگ خونمونو زدن ، درو که باز کردم خانم همسایه گفت به مامانت بگو بیاد ببینیم چه خبره آقای فلانی داره این دو تا بچه رو میکشه ! تو حیاط درگیر بودن
163
-
تاریخ: 1396/5/20 ساعت: 10:19
» نمایش این صفحه بدین معناست که نویسنده وبلاگ یک مطلب را بصورت رمزدار درج کرده است و برای مشاهده کامل مطلب نیازمند آن هستید که کلمه عبور مرتبط با این مطلب را دانسته و وارد کنید.
164
-
تاریخ: 1396/5/20 ساعت: 10:19
دیروز صبح رفتم اداره آموزش و پرورش برای پیگیری انتقال پرونده ی بسیج ! 2 دقیقه دیرتر رسیده بودم رفته بودن ینی -_- خوش به حالشون هر روز جلسه و برنامه دارن و اصلا محل کارشون حضور ندارن ! توی راهرو خانومه رو دیدم و با اینکه فقط یه بار منو دیده بود کلی خوش و بش کرد و گواهی انتقال پروندم رو گرفتم و گفت فر
165
-
تاریخ: 1396/5/20 ساعت: 10:19
سلام ^_^ این چند روز من زده بودم تو کار رنگ آمیزی در و پنجره ! شنبه چارچوب درها رو رنگ کردم با یه میز تحریر کوچولو ! امروزم دری که به پشت بوم باز میشه رو رنگ کردم و تموم شد کارم ! البته مامانم با دیدن کارم تشویق شده و میخواد در های ورودی رو هم بندازه گردن من و شوهر خواهرم که رنگ کنیم خلاصه که کار ن
166
-
تاریخ: 1396/5/20 ساعت: 10:19
سلام ^_^ این چند روز همش درگیر بودم ، چهارشنبه صب حاضر شدم برم اداره دنبال پرونده بسیج ! 5 دقیقه به 9 رسیدم اداره درو که باز کردم دیدم اعع بابام ! و همزمان گفتیم " تو اینجا چیکار میکنی؟ " معلوم شد که آقای پدر اومده بود از تعاونی فرهنگیان یه گواهی بگیره برای وام ! مسئول بسیج خواهران اومد و یه برگه دا
167
-
تاریخ: 1396/5/20 ساعت: 10:19
خوشحالم و راضی ^_^ میام بیشتر توضیح میدم حالا
168
-
تاریخ: 1396/5/20 ساعت: 10:19
سلام ^_^ بالاخره بعد از چند روز فرصت شد بیام بنویسم !روز یکشنبه من صب رفتم دنبال بقیه کارهای پرونده ی بسیجم ! بعد از اینکه رسیدم خونه نشستم پای کامپیوتر و داشتم واسه خودم آهنگ دانلود میکردم یهو یکی تو گروه همکلاسی ها نوشت اومد ! با دستای لرزون رفتم اون برگه هارو آوردم وارد سایت سنجش شدم ! واای نمید
159
-
تاریخ: 1396/4/7 ساعت: 10:18
سلام ^_^ نماز روزه هاتون قبول باشه انشالله ...من زنده ام خداروشکر ولی واقعا دیگه خیلی بی حوصله شدم ! این روزا عصر که میشه دیالوگ من و مامانم به این شکل شروع میشه که من میگم مامان من حوصلم سر رفته اونم میگه خب میگی چیکار کنم ! خواهشا هر کی این پستو میخونه یکم بره کنار مهر و محبت نپاچه رو سر و صورت
149
-
تاریخ: 1396/3/13 ساعت: 22:37
+ قرآن بلدی بخونی ?! - آره + پس هر روز بخون تا بری بهشت - حاج بابا من اون دنیا که رسیدم میگم نوه ی فلانی ام میرم بهشت #پدربزرگ_جانم + چه یهویی رفتی :(
150
-
تاریخ: 1396/3/13 ساعت: 22:37
یکم اردیبهشت 96 رو هیچوقت فراموش نمیکنم ... روزی که پدربزرگم رو ازم گرفت ! اون ظهر لعنتی و دلشوره مسخره و یهو از خواب پریدنم و بالا رفتن و دیدن مامان بابام با لباس مشکی ! انتظار هر چیزی رو داشتم به جز مرگ پدربزرگم :( تقریبا 80 سالش بود اما کمرش خم شده بود زیر بار غم و غصه این دنیا ! کمرش خم شد از ر
151
-
تاریخ: 1396/3/13 ساعت: 22:37
تموم شد ... مراسم هامون تموم شد :) پدربزرگ هم رفت ... هر کسی بالاخره یه روزی میره ، قانونی که ناچار باید قبولش کنیم ! چند روز اولش سخته و بعدش میمونه دلتنگی که باید باهاش کنار اومد :) بالاخره یه روز عادت میکنیم به نبودنشون ولی هیچ چیز مث سابق نمیشه ! حاج بابای من چند سال بود که مرده بود فقط راه میرف
152
-
تاریخ: 1396/3/13 ساعت: 22:37
روز معلم مبارک ! روز همیشه بی پول ها ... روز فراموش شده ها مبارک :) نگید اینطوری نیست که اصلا قبول نمیکنم ... من خودم با همین مدل زندگی بزرگ شدم :) دومین سالیه که مدرسه ندارم ! باز حداقل پارسال دانش آموز بودم امسال موندم وسط نه دانش آموزم نه دانشجو برای چند تا از معلم هام پیام تبریک فرستادم ! یه لح
153
-
تاریخ: 1396/3/13 ساعت: 22:37
روز سمپاد مبارک ^_^ معلم جانمون توی اینستاگرام پست تبریک گذاشته برامون چه خوبه که هنوز فراموش نشدیم ! یادمه دوران راهنمایی تو ادبیات یه درس آزاد داشتیم که خودمون باید مینوشتیم ! موضوشم زندگی خودمون بود ! زنگ ادبیات یکی یکی رفتیم پایه تخته و خوندیم ! آخرش دبیر ادبیاتمون گفت بچه ها خوبه شما این آزمو
154
-
تاریخ: 1396/3/13 ساعت: 22:37
سلام ! اول بگم که همه رو خوندم ولی کامنت نذاشتم ! چرا ؟ والا سرعت کامپیوترم باز پایین اومده اصن اعصابمو خرد میکنه موقعی که ازش استفاده میکنم ! :/ با گوشی میخونم ولی راستش تنبلیم میاد کامنت بذارم ... خلاصه عذرخواهی منو بپذیرید ! (البته الان کامپیوترم سرحاله و خوب داره همراهیم میکنه )دیروز صب رفتم آز
155
-
تاریخ: 1396/3/13 ساعت: 22:37
سلام از حال اینجانب اگه میخواید با خبر بشید داغاانِ داغانم :/ از لحاظ روحی اصلا خوب نیستم ...بعضی وقتا به این فکر میکنم که چقدر پوست کلفت بودم که تونستم همه ی این فشار ها رو تحمل کنم ! تقریبا با فاصله ی ۷ ماه دو تا از عزیزترین هامو از دست دادم و دم نزدم ! حتی با خودم فکر میکردم که چقدر قوی بودم که
156
-
تاریخ: 1396/3/13 ساعت: 22:37
سلام ^_^ خوبم خوبید !؟ پنجشنبه مراسم چهلم پدربزرگم بود ! برای نهار مهمون داشتیم ، فرداش که میشه همون جمعه آزمون سنجش داشتم شب تا صبح اصلا خوب نخوابیدم فلهذا سر آزمون چشمام میفتاد رو هم ! از یه طرفم این حساسیته کلافم کرده بود دیگه داشتم نابود میشدم رسما یه ربع از وقت مونده بود دیگه پاشدم اومدم بیرون
157
-
تاریخ: 1396/3/13 ساعت: 22:37
عرض شود که دیروز آخرین روز مدرسه ی آقای پدر بود ! امیرمحمد انقدر پیگیر مدرسه بابام بود و هی میگفت باباجون منو کی میبری مدرسه که بالاخره قرار شد آخرین روز مدرسه بره ! برنامه این طوری بود که من ساعت 9 امیرمحمد رو میبردم تحویل آقای پدر میدادم و خودم میرفتم کتابخونه ! بعد از مدرسه هم خودشون میرفتن خونه