خرید بک لینک

درباره سایت

154

امکانات وب

یکم اردیبهشت 96 رو هیچوقت فراموش نمیکنم ... روزی که پدربزرگم رو ازم گرفت ! اون ظهر لعنتی و دلشوره مسخره و یهو از خواب پریدنم و بالا رفتن و دیدن مامان بابام با لباس مشکی ! انتظار هر چیزی رو داشتم به جز مرگ پدربزرگم :(

تقریبا 80 سالش بود اما کمرش خم شده بود زیر بار غم و غصه این دنیا ! کمرش خم شد از روزی که رفت باغ و دید که یه از خدا بی خبر همه ی درختایی که اون با عشق کاشته بود رو قطع کرده و همشون دراز به دراز افتادن رو زمین ! جونش بهشون بسته بود ... از همون روز حالش بد شد ! همون موقع که دیگه نتونست کاری بکنه ! چقدر سخت زندگی کرد :( آدم به خاطر همین سختی هایی که کشیده ناراحت میشه براش ! هیچوقت هیچی برای خودش نخواست ! هیچوقت هیچ کسی رو ناراحت نکرد ! همیشه تا میتونست قدردان محبت دیگران بود ! بهترین پدربزرگ دنیا بود برای ما :(( برای همینه که تحمل نبودش تا این حد سخته ...

حاج بابا ! دیگه نیستی که وقتی از در میام تو ببینم نشستی و داری قرآن میخونی ! دیگه نیستی که بهمون بگی نمازتونو سر وقت بخونید ! دیگه کسی ما رو "گلم" صدا نمیزنه ! نیستی که بیای بهم بگی صدای آهنگو کمش کن ! نیستی ...

برچسب: نویسنده: نگین صمیمی تاريخ: شنبه 13 خرداد 1396 ساعت: 22:37

صفحه بندی