این چند روز همش درگیر بودم ، چهارشنبه صب حاضر شدم برم اداره دنبال پرونده بسیج ! 5 دقیقه به 9 رسیدم اداره درو که باز کردم دیدم اعع بابام ! و همزمان گفتیم " تو اینجا چیکار میکنی؟ " معلوم شد که آقای پدر اومده بود از تعاونی فرهنگیان یه گواهی بگیره برای وام ! مسئول بسیج خواهران اومد و یه برگه داد دستم گفت ببر مدرسه مدیرتون امضا کنه ! پیاده تا مدرسه رفتم ! فقط مدیر و یکی از معاون هامون رو دیدم ! میدونستن سر جلسه چه اتفاقی افتاده بود برام ولی خوشبختانه چیزی نپرسیدن ازم ! میپرسیدن هم مشکلی برای توضیح دادنش نداشتم فقط خودم ناراحت میشدم ! با معاونمون نشسته بودیم تا مدیر بیاد بهش گفتم ما رفتیم مدرسه آروم تر شده ؟ گفت نه بابا صد رحمت به شما ! شماها فقط سر و صدا داشتین اینا یه جور دیگه شیطونن ! شایدم تقصیر ماست که بچه ها رو درک نمی کنیم ! مدیر برگه رو دید گفت بلد نیستم پر کنم من امضا میزنم خودت پر کن ! :/ گفتم عاخه من از کجا بدونم چی باید بنویسم ؟! زنگ زد به همون خانم مسئول ازش راهنمایی خواست و بالاخره با هر بدبختی بود فرم رو پر کرد و داد دستم ! دوباره همون مسیر رو تا اداره پیاده اومدم ! حالا خوبه هوا زیاد گرم نبود وگرنه ذوب میشدم ! فرم رو دادم خانومه برگشته میگه برو یه پاکت بزرگ بگیر پروندتو بذارم توش ! :/ رفتم پاکت گرفتم آوردم یه زحمتی به خودش داده و گذاشته داخل پاکت و بعد از دو ساعت صحبت کردن با گوشی و حضار بالاخره پرونده رو داده دستم !
چقدر مردم مسئولیت پذیرن -_- بقیه کارها رو گذاشتم بمونه چون مامانم زنگ زد و گفت زودتر بیا خونه این در ها رو رنگ کنید ! زود برگشتم خونه و با شوهر خواهرم دست به کار شدیم ! رنگ زدن رو خیلی دوس میدارم ولی خیلی کار سختیه ! مخصوصا در ما که خیلی دقت میخواست تا رنگ ها با هم قاطی نشن ! تا عصر کار کردیم و تقریبا تمومش کردیم ! پنجشنبه دامادمون سر کار بود و من از صب تا ظهر ریزه کاری هاشو انجام دادم و جاهایی که رنگ بیرون زده بود رو درست کردم ! و بقیه کار ها موند برای امروز ! امروز از صب یه تیم 3 نفری تشکیل دادیم من و جناب داماد و آقای پدر ! ینی خودمونو کشتیماااااا
من و بابا که رو در پارکینگ بودیم شوهرخواهرمم رو نردبون گذاشته بودیم پنجره ها رو رنگ کنه ! تقریبا کار تمومه فقط دو تا پنجره ی خیلی بالاتر مونده که باید از داخل آویزون بشیم و رنگ بزنیم
بابام همش میگه ینی من چجوری اونارو رنگ زدم اون موقع
منکه تو این چند روز انقدر بوی رنگ و تینر فرستادم داخل که همش سرگیجه داشتم
ولی خب خیلی بهتر شد در هامون ^_^ از کرم قهوه ای تغییرش دادیم به سفید و سرمه ای ! البته این خواهرم و شوهرش یه رنگی میخواستن بزنن که درمون دقیقا تبدیل میشد به دفتر نقاشی ! حاشیه ها آبی داخلشم آبی خیلی خیلی ملایم که اینو رو یه قسمت کوچیک امتحان کردیم خیلی ضایه دراومد و آخرش من تصمیم نهایی رو گرفتم و ابلاغ کردم بهشون
فردا باید صب برم این پرونده بسیجو تموم کنم قضیشو ! بعدم بقیه رنگ کاری ها ! یکشنبه هم که نتایج میاد -_- زودتر بیاد تکلیفمون مشخص شه !
برچسب:
نویسنده: نگین صمیمی