خب دارم به شدیدترین شکل ممکن تابستون رو میترکونم
ینی قبل کنکور بیشتر از الان بیرون میرفتم ! هوا خیلی گرمه اصلا دلم نمیخواد از خونه دل بکنم و تو این گرما برم بیرون ! اونم با کی ؟ با دوستای یکی از یکی ماه تر
چند روز پیش خیر سرم اومدم نهار درست کنم از توی اینترنت دستور پخت ته چین مرغ رو پیدا کردم و دست به کار شدم ! اینجوری بگم که من و مامانم در حد چند قاشق خوردیم ! بابام چون خیلی گرسنه بود یه بشقاب خورد ولی کاملا مجبوری ! و امیرمحمد عاشقش شده بود و ازم میخواست بازم درست کنم
اون روز مامانم بهم گفت سعیده دیگه نهار درست نکن ! اگه درست کردی یه چیزی درست کن که بلدی 
و به این ترتیب من آشپزی رو بوسیدم گذاشتم کنار و تصمیم گرفتم به همون کیک و شیرینی که بلدم اکتفا کنم 
از دیروز بگم ! روز خوبی نبود ! برای نهار با دوستای مدرسه توی پارک قرار داشتیم ! صبح شاد و شنگول داشتم اتاقمو مرتب میکردم و لباس اتو میزدم ! ساعت 12 اینا بود که تلگراممو باز کردم دیدم تو گروه بچه ها نوشتن یکی از دبیرهای ریاضی و خانوادش تصادف کردن و خانمش و بچه ی 2 -3 سالش فوت شدن ! انگار تو دلم غوغا شد ! همون شروعی بود برای اینکه زیاد سر حال نباشم ! ظهر شد با امیرمحمد حاضر شدیم و رفتیم پارک ! تا موقع نهار امیرمحمد همش میرفت اونور میشست و میگفت از دوستات خجالت میکشم
بعد از نهار مامانم اینا اومدن دنبال امیرمحمد و بردنش ! بعدجرئت حقیقت بازی کردیم و صندلی داغ گذاشتیم ! جرئت حقیقت که به جز 2-3 نفر همه دروغ تحویلمون دادن
صندلی داغ هم در همون آغاز کنسل شد
البته جرئت حقیقت یه اتفاق خوبی داشت که شایسته برامون بستنی گرفت ^_^ بعد از بازی همه با دوستای خودشون مشغول صحبت شدن ! شده مثلا تو اینجور موقعیتا باشید ولی حالتون خوب نباشه و زورکی بخواید تحملش کنید ! من دقیقا همین شکلی بودم ! از خیلی از دوستام ناامید شدم و هر چی تصویر خوب داشتم ازشون به فنا رفت !
عصر دیگه جم کردیم و مراسم خدافظی رو شروع کردیم ! بعد از خداحافظی منو سارا سوار ماشین ثمین شدیم و سر راه سارا رو گذاشتن و بعدم منو و رفتن ! سر کوچه پیاده شدم و اومدم ! رسیدم نزدیک خونمون در باز بود و دختر همسایمون به امیرمحمد میگفت بیا خالت اومد ! صدای داد و هوار میومد یه لحظه فکر کردم صدای مامانمه و اتفاقی افتاده قلبم داشت از سینم بیرون میزد ! دقت که کردم دیدم صدا از خونه ی همسایمونه ! دخترش داد میزد زود باشید باید ببریمش بیمارستان الان خودمو میکشم ! خانم همسایه هم میگفت زنگ بزن 115 ! رفتم مامانمو صدا زدم گفتم بیا ببین چه خبره اینجا ! گویا آقای همسایه از حال رفته بود و افتاده بود زمین و کبود شده بود ! بابامو صدا کردم ماشینُ روشن کنه ببرنش بیمارستان ! یه آبی زدن به صورتش و به هوش اومد ! هر چقدم اصرار کردن که پاشو بریم بیمارستان گفت نه بذار یکم دیگه پسرم میاد میبره ! بعد پسرش اومد بردش و الان بیمارستان بستریه و گفتن چند روز باید تحت نظر باشه !
از اینا بگذریم خیلی حرف ها دارم درباره ی دوستام بزنم که اکثرشون کلی تغییر کردن ! حالا چه از لحاظ اخلاقی چه ظاهری ! نه تنها اخلاق های بدشون رو ترک نکرده بودن بلکه اونا رو تقویت و اخلاقای مسخره ی جدیدی هم به خودشون اضافه کرده بودن
اصلا یادشون هم که میفتم ناراحتم میکنه ! فقط دیگه نمیخوام خیلیاشونو ببینم و این خیلی باعث تاسفه !
برچسب:
نویسنده: نگین صمیمی