خرید بک لینک

درباره سایت

154

امکانات وب

عرض شود که دیروز یک عدد اقدام به خودکشی یا خودزنی رو خنثی کردیم البته خنده نداره ها من خودم زانوهام سست شده بود بس که ترسیده بودم ! دیروز ساعت 3 ظهر بود که زنگ خونمونو زدن ، درو که باز کردم خانم همسایه گفت به مامانت بگو بیاد ببینیم چه خبره آقای فلانی داره این دو تا بچه رو میکشه ! تو حیاط درگیر بودن و صداشون تو کوچه میومد ! حالا ما هی چه کنم چه نکنم میکردیم ، نه میتونستیم دس رو دس بذاریم نه میتونستیم دخالت کنیم ! سر و صدا که بالا گرفت خانم همسایه رفت در زد ! حالا اینکه چی شده و چی نشده خیلی قضیش طولانیه ولی اصلش این بود که پسر کوچیکه (18 سالشه) میگفت من دیگه بچه نیستم که وقتی میرم سر کار هر کدوم صد بار زنگ میزنید میگید مواظب فلان وسیله باش باهاش بازی نکن ولم کنید بزنم خودمو ناکار کنم راحت شید حالا من اون وسط دارم به آقای همسایه میگم تو رو خدا نزنش برگشته میگه سعیده من نمیزنمش که من گرفتمش خودشو نزنه خیلی بد بود واقعا آدم تو عصبانیت هر کاری از دستش برمیاد مخصوصا تو این سن ... حالا خداروشکر اتفاق بدی نیفتاد و همه چی تموم شد ! ولی من تو اینجور مواقع خیلی میترسم :( انقد ترسیده بودم که وقتی میخواستم تیکه های خرد شده ی ظرفو از حیاطشون جمع کنم دستام سر شده بود و خیلی کم حسشون میکردم !

امروز بالاخره بعد از مدت ها تونستم برم آرایشگاه یه سر و سامونی به موهام بدم سر و سامون که چه عرض کنم رفتم قشنگ گند زدم برگشتم ! والا خیر سرم خواستم تنوع بدم گفتم چتری هامو کوتاه بزنه بریزم رو پیشمونیم ! که خیلی بهم اومد خیلی افتضاح شد خدایی حالا خوبه تو خونه ام و مهم نیست زیاد ! حالا موقع برگشت چی شد !؟ نه که خیلی من به خاطر موهای خوشگلم شاد و شنگول بودم ماشینم استارت نزد و ما موندیم کاسه ی چه کنم به دست ! مامانم گفت پیاده شو یه چند نفر پیدا کن هل بدن راه بیفته بریم که گفتم عمرا ! زنگ زدم به بابام گفتم ما فلان جاییم پاشو بیا ! بابام اومد هل داد یه آقایی هم دستش درد نکنه کمک کرد، راه افتاد و خودمونو رسوندیم خونه الانم آقای پدر برده باتریشو عوض کنه البته اگه این مامان من نمیگفت فلان جا نگهدار من فلان چیز بخرم ما نگه نمیداشتیم و ماشینم خاموش نمیکردیم و میومدیم خونه سر یه خرید کوچولو منو به فنا داد

برچسب: نویسنده: نگین صمیمی تاريخ: جمعه 20 مرداد 1396 ساعت: 10:19

صفحه بندی