از حال اینجانب اگه میخواید با خبر بشید داغاانِ داغانم :/ از لحاظ روحی اصلا خوب نیستم ...بعضی وقتا به این فکر میکنم که چقدر پوست کلفت بودم که تونستم همه ی این فشار ها رو تحمل کنم ! تقریبا با فاصله ی ۷ ماه دو تا از عزیزترین هامو از دست دادم و دم نزدم ! حتی با خودم فکر میکردم که چقدر قوی بودم که تونستم بدون مشکل رد بشم ازش ! اما الان تازه فهمیدم ازش رد نشدم که هیچ توش گیر کردم به بدترین شکل ممکن ! بد اخلاق شدم عصبی شدم کم حرف شدم ! با کوچک ترین چیزا عصبی میشم ! مثلا همین چند روز پیش با یه جمله ی پدرم تا سر حد مرگ عصبانی شدم ! نباید اون حرف رو میزد نباید نباید نباید ... :/ نه جوابشو دادم و نه هیچ کار دیگه ای کردم فقط ریختم تو خودم ! میدونی بعضی وقتا فکر میکنم جرئتشو ندارم کار دیگه ای بکنم ! بزنم چیزی رو بشکونم یا مثلا بردارم موهامو با تیغ بزنم ! من فقط میشینم فکر میکنم فکر میکنم هی اون لحظه ها رو برای خودم تکرار میکنم مشت میزنم ! میدونم یه روزی بالاخره منفجر میشم ! الان انقدر از اتفاقات بد و حس های منفی و این چیزا پرم که فقط یه جرقه کافیه تا منفجر شم ! اما از اون جایی که حتی عرضه ی انفجار هم ندارم فقط خودم نابود میشم این وسط !
دوس ندارم از اینایی باشم که همش ناله میکنن ولی واقعا دیگه اشباع شدم از هر چی نامهربونیه زندگیه ! انقد گفتم خدا چرا!؟ که هم خودم خسته شدم هم خدا رو خسته کردم ! تا الان یادم نمیاد این شکلی اینجا نوشته باشم ... همیشه لحظه های خوبم رو اینجا ثبت کردم ولی واقعا دیگه کم آوردم :(
اوضاع درس خوندنم هم که بدتر ! یهو وسط درس چشمام تر میشه نفسم بالا نمیاد ... خیلی بد شدم میدونم خودم ...
برچسب:
نویسنده: نگین صمیمی