معلم جانمون توی اینستاگرام پست تبریک گذاشته برامون
چه خوبه که هنوز فراموش نشدیم !
یادمه دوران راهنمایی تو ادبیات یه درس آزاد داشتیم که خودمون باید مینوشتیم ! موضوشم زندگی خودمون بود ! زنگ ادبیات یکی یکی رفتیم پایه تخته و خوندیم ! آخرش دبیر ادبیاتمون گفت بچه ها خوبه شما این آزمون تیزهوشان و درس خوندن و تلاش برای قبولی توی تیزهوشان رو داشتین وگرنه نمیدونم چی قرار بود بنویسید
راست میگفت ینی دو سوم متن هممون درباره ی آزمون ورودی تیزهوشان و استرس و اعلام نتایج بود !
یادش بخیر واقعا !
از دیروز بگم ساعت نزدیک ۱۲ بود سارا اس ام اس داد پاشو بیا کتابخونه ! کتاب زیستو بستم گذاشتم تو کیفم و حاضر شدم و راه افتادم ! تقریبا یه ماهی میشه من هی میخوام برم کتابخونه هی نمیشه ، برا همین دیروز بدون معطلی رفتم ! چند تا از بچه های مدرسمون رو دیدم که از ما کوچیک تر بودن کلی حرف زدیم و خندیدیم ! بعدم با سارا و سپیده رفتیم برای نهار ! به پیشنهاد من رفتیم پرپونک و بازم به پیشنهاد من رفتیم طبقه بالا ! ینی سقف به حدی کوتاه بود که من سرم داشت میخورد بهش :/ فک میکردم بالا هم مث پایین خوب باشه ولی نبود ! از گرما هم چیزی نگم دیگه براتون پختیم رسما ! بعد از نهار هم دوباره برگشتیم کتابخونه اما دریغ از یک کلمه درس خوندن :)) داشتیم حرف میزدیم همچنان که هوا ابری شد واااای چه هوایی تصمیم بر این شد که بریم تو این هوای دو نفره یه دوری بزنیم و بعدش بریم خونه ! تا ما بخوایم حاضر بشیم بارون گرفت با چه شدتی !
یکم تو حیاط وایسادیم تا آروم تر شه ! بارون چند دقیقه بیشتر طول نکشید ! بارون که بند اومد راه افتادیم و رفتیم و رفتیم تا میدان یادبود و بعد همچنان رفتیم و رفتیم تا میدان شهریار دور زدیم و برگشتیم ! بعد دوباره یه مسیر دیگه رو گرفتیم و رفتیم باز
من که کلا زیر بار سنگینی کتابام له شدم :/ خلاصه دیگه آخرای مسیر بودیم که خواهرم زنگ زد گفت بابا داره منو میبره مطب اگه نزدیکی بیاد دنبالت منم که از خدا خواسته گفتم باشه میام فلان جا ^_^ با سپیده خدافظی کردیم و اومدیم محل قرار با آقای پدر ! سر راه سارا رو رسوندیم و رفتیم خونه ! ینی من جنازمو رسوندما خونه ! بعدم تا شب با نوه ی همسایمون (نیوشا) که دوست بچگیمه گفتیم و خندیدیم ! واقعا به دیروز نیاز داشتم ! من یه اخلاقی دارم نمیدونم خوبه یا بد ولی هر چقدم ناراحت باشم هر چقدم غم و غصه داشته باشم بازم وقتی با دوستامم هیچی بروز نمیدم یه جورایی فراموش میکنم غصه هامو ! دیروز از ظهر تا شب خیلی خوب بود خیلی حالمو خوب کرد ! خدایا شکرت
+ چند شب پیش ساعت ۱۰ شب یهو یکی در زد ! حالا کی بود !؟ دخترداییم !!!! در کمال تعجب اومد داخل و دست داد و حال و احوال پرسی و اینا ! برای تسلیت اومده بود و گفت شرمنده عمو من اصلا نمیدونستم تازه امروز متوجه شدم ! و بعدشم کلی از مشکلات و اتفاقات بعد از فوت داییم گفت و اینکه مادرش ولش کرده و رفته و دخترشم برده داده به شوهرش و الانم تک و تنهاس و از این حرفا دیگه ! از یه طرفی دلم براش میسوزه ! به هر حال الان هیچ تکیه گاهی نداره ! زندگی مشترکی که با عشق شروع کرده بود چند ماه بیشتر طول نکشید و اومد خونه پدرش ! تا زمانی هم که داییم زنده بود پشتیبانش بود و بعد از اون دیگه نه میتونست آوا رو نگه داره و نه زندگی خودش تکلیفش معلوم بود ! آوا رو برد داد به پدرش ! الانم میگه طلاقش نمیده و همینجوری موندن جفتشون :/ بعدم که داییم فوت شد کل روابط فامیلی داغون شد فقط و فقط به خاطر زنداییم ! زنداییم هم با دختر دایی کوچیکم پاشدن از خونه رفتن یه جای دیگه و اون تنها میمونه تو خونه ! با پسرداییمم که حرف نمیزنه ! بعد از داییم خانوادشون به سه قسمت تقسیم شده و همه هم باهم قهرن ! به خاطر همه ی اینا دلم براش میسوزه ! اما به بقیه اتفاقات که نگاه میکنم میبینم اینا همش نتیجه کارهای خودشه ! نتیجه ی اشتباهاتشه ! روزهایی که فکر میکرد زندگی با همین روال جلو میره و به فکر آینده نبود و هر کاری دلش میخواست میکرد الان داره چوب همون اشتباهاتشو میخوره ! ولی خب بازم نمیدونم چی بگم ! داییم واقعا مث یه کوه بود که همه رو کنارهم نگه داشته بود ! بعد از اون همه چی از هم پاشید !
برچسب:
نویسنده: نگین صمیمی