کل این هفته رو درگیر مراسم ها و آماده کردن وسایل بودیم ! امروزم که برای نهار مراسم داشتیم ! وای کلی غذا اضافه موند ما ۷۵۰ تا غذا سفارش داده بودیم یه چی نزدیک ۲۰۰ تا شایدم بیشتر باقی موند :/ منکه پوکیدم کل این هفته یا داشتم چایی میدادم یا سفره مینداختم یا ملتو از مسجد به خونه از خونه به وادی رحمت جابجا میکردم ! با پسرعمومم دعوام شد :/ البته من چند ساله که باهاش حرف نمیزنم پس میشه گفت تجدید دعوا کردم :)) من تو این یه هفته بیشتر از اینکه جسمی خسته بشم روحی خسته شدم ! خاله ی همین پسرعموم انقد تحویلم میگرفت دلم میخواست از وسط نصفش کنم ... بابا منکه میدونم دردتون چیه عاخه :/ بابام ضامن پسرداییش شده پولو نمیده حرف آخرشم این بود که ضامن شدی که پولو بدی دیگه ! خانم همونم هی باهام مهربونی میکرد هی میخواستم خفش کنم ! امروز داشتم مامان اینارو از مسجد میبردم خونه جلو مسجد همون پسردایی رو دیدم به مامانم میگم میخوای زیرش بگیرم هممون راحت شیم میگه اون از خداشه میاد یه دیه ای هم ازمون میگیره میره !!!! و بعد برسیم به دختردایی بابام که اومد بهم گفت به نظر من درس نخون کار که نیست :/ منم گفتم من هدفم کار نیست من میخوام یه آدم تحصیل کرده باشم یکی نیس بهش بگه دانشجوی مدیریت پیام نور تو سکوت کن لدفن ! بعدش فرمودن برو حسابداری بخون ! گفتم من اگه میخواستم برم امسال پشت نمیموندم ! بعدش فرمودن به بابات بگو پول بده برو دانشگاه آزاد بخون گفتم بابای من پول نداره ! هی گفت ینی چی پول نداره ! کاش میتونستم بهش بگم به خاطر همون داداش بیشعور شما جلوی حسابمون رو میبندن و هی هر روز هر روز از بانک زنگ میزنن چکتو برگشت میزنیم :/ ملت فضولن به خداااا فضوووول ! از همه ی اینها بگذریم برسیم به جنگ و دعوای دو تا از زنعمو ها :) ینی ما نه فک و فامیل مادریمون نرمالن نه پدریمون ! اون یکی زنعمو که از تهران اومده بود با یکی از زنعموها قهره چند وقتیه ! حالام که همو دیدن حس دعواشون شدت گرفت و باز هر چی میتونستن بار هم کردن ! فک کن انقد اومده تو حیاط سر و صدا کرده بنده خدا عموم زنگ زده به برادره زنعمو تهرانیه گفته بیاین اینو ببریدش :)) کاش یکی یه فیلم از فامیل ما می ساخت ! می ترکوندیم خدایی :/ نه عذا حالیشون میشه نه عروسی فقط دنبال بهونه ان برای دعوا ! خلاصه این گیس و گیس کشی نتیجش این شد که زنعمو تهرانیه امروز نیومد مراسم ! ملت هم فکر کردن برگشته تهران :)) خدایا یه نیمچه عقلی به یه عده بده لطفا :)
خیلی بد نوشتم خودم میدونم :)) ولی خب درک کنید من خستم خیلی خستم ! اعصاب مصاب ندارم :)) همینقدر از من بپذیرید باشد که رستگار شوید !
+ یک نوع خوددرگیری هم هست که میفهمی برای یکی مهمی ولی خب شرایط مهم بودنو نداری و نمی خوای باشی از اون طرفم چشم دیدن کس دیگه رو تو اون جایگاه نداری :/ و این چنین به تدریج به فنا میری ! :/
برچسب:
نویسنده: نگین صمیمی