بچه ذوق مرگ شده بود میخواست بره مدرسه ! بعدشم من رفتم کتابخونه تا دوست خوش قولم برسه :/ ساعت 10 اس ام اس دادم کجایی نوشت دارم لباس میپوشم فوقش تا یه ربع باید میرسید ! که ساعت 12 ظهر تشریفشو آورد !کتابخونه خیلی شلوغ بود هوام گرم بود اصن روز خیلی حوصله سربری بود تصمیم گرفتیم تا عصر نمونیم و همون ظهری برگشتیم !
ما یک عدد جوجه رنگی خریده بودیم که در کمال تعجب زنده موند
آخه پارسال دو تا خریدیم فرداش مردن ! روزی که خریدیمش امیرمحمد انقد تو تاکسی بالا پایین پرید و ابراز خوشحالی کرد که راننده داشت میخندید بهمون
متاسفانه دیروز که از کتابخونه برگشتم متوجه شدم خانم همساده با ماشین زیرش گرفته :/ تازه من داشتم به این فکر میکردم که این بزرگ تر بشه چیکارش کنیم
ما یه همسایه داریم دو تا پسر داره ! همشم از کمالات و خوبی های پسراش میگه ! و هی میاد میگه پسرم میگه فلانی فلان کارو میکنه ، فلان دختره اینجوره و از اینجور چیزا ! بعد نمیگه خب اینکه پسراش خیلی سر به زیرن آمار دخترای شهر رو از کجا گیر آوردن ! و یا مثلا نمیگه که پسرم سیگار میکشه یا اینکه مشروب میخوره !
واقعا چرا عاخه ؟ چرا سرمون تو زندگی بقیه اس و از زندگی خودمون غافلیم
بیاید یه کمپین تشکیل بدیم با اسم " بیایید کله خود را از زندگی دیگران بیرون بکشیم "
برچسب:
نویسنده: نگین صمیمی