خرید بک لینک

درباره سایت

154

امکانات وب

عرض شود که دیروز آخرین روز مدرسه ی آقای پدر بود ! امیرمحمد انقدر پیگیر مدرسه بابام بود و هی میگفت باباجون منو کی میبری مدرسه که بالاخره قرار شد آخرین روز مدرسه بره ! برنامه این طوری بود که من ساعت 9 امیرمحمد رو میبردم تحویل آقای پدر میدادم و خودم میرفتم کتابخونه ! بعد از مدرسه هم خودشون میرفتن خونه ! صب بابام قبل رفتن اومد پایین دوباره تاکید کرد که ساعت 9 اونجا باشید و فرمودن که سر راهت یه جعبه شیرینی هم بگیر واسه بچه ها ! خلاصه ما سر ساعت حاضر شدیم و رفتیم و از تنها مغازه ی شیرینی فروشی که اون موقع صبح باز بود شیرینی رو گرفتیم و امیرمحمد رو تحویل آقای پدر دادیم بچه ذوق مرگ شده بود میخواست بره مدرسه ! بعدشم من رفتم کتابخونه تا دوست خوش قولم برسه :/ ساعت 10 اس ام اس دادم کجایی نوشت دارم لباس میپوشم فوقش تا یه ربع باید میرسید ! که ساعت 12 ظهر تشریفشو آورد !کتابخونه خیلی شلوغ بود هوام گرم بود اصن روز خیلی حوصله سربری بود تصمیم گرفتیم تا عصر نمونیم و همون ظهری برگشتیم !

ما یک عدد جوجه رنگی خریده بودیم که در کمال تعجب زنده موند آخه پارسال دو تا خریدیم فرداش مردن ! روزی که خریدیمش امیرمحمد انقد تو تاکسی بالا پایین پرید و ابراز خوشحالی کرد که راننده داشت میخندید بهمون متاسفانه دیروز که از کتابخونه برگشتم متوجه شدم خانم همساده با ماشین زیرش گرفته :/ تازه من داشتم به این فکر میکردم که این بزرگ تر بشه چیکارش کنیم

ما یه همسایه داریم دو تا پسر داره ! همشم از کمالات و خوبی های پسراش میگه ! و هی میاد میگه پسرم میگه فلانی فلان کارو میکنه ، فلان دختره اینجوره و از اینجور چیزا ! بعد نمیگه خب اینکه پسراش خیلی سر به زیرن آمار دخترای شهر رو از کجا گیر آوردن ! و یا مثلا نمیگه که پسرم سیگار میکشه یا اینکه مشروب میخوره ! واقعا چرا عاخه ؟ چرا سرمون تو زندگی بقیه اس و از زندگی خودمون غافلیم بیاید یه کمپین تشکیل بدیم با اسم " بیایید کله خود را از زندگی دیگران بیرون بکشیم "

برچسب: نویسنده: نگین صمیمی تاريخ: شنبه 13 خرداد 1396 ساعت: 22:37

صفحه بندی