خوبم خوبید !؟
پنجشنبه مراسم چهلم پدربزرگم بود ! برای نهار مهمون داشتیم ، فرداش که میشه همون جمعه آزمون سنجش داشتم شب تا صبح اصلا خوب نخوابیدم فلهذا سر آزمون چشمام میفتاد رو هم ! از یه طرفم این حساسیته کلافم کرده بود دیگه داشتم نابود میشدم رسما یه ربع از وقت مونده بود دیگه پاشدم اومدم بیرون !رسیدم خونه مامانم گفت آقاعمو فوت شده :/ نترسید نترسید ما نسبت فامیلی نزدیکی نداریم ولی خب از اونجایی که بزرگ تر بودن هر سال برای عید دیدنی میرفتیم خونشون ! حالا نسبتمون چیه !؟ پسرعموی بابابزرگمه ، یادمه کوچیک تر که بودم واسه عید دیدنی رفته بودیم خونشون ،میگفتن خوب نمیشنوه و باید با صدای خیلی بلند باهاش حرف بزنید ، بعد من برگشتم درگوشی به مامانم گفتم من از اون شیرینیا میخوام ! آقا هیشکی نشنید اما این شنید برگشت گفت خب بردار بخور خجالت نکش بابا !!
خدا رحمتش کنه به هر حال !
خب ماه رمضونم رسید ^_^ خدایی این یه ماه حس و حالش جدا از بقیه ماه هاست ! برای من که اینجوریه ! یادش بخیر یه مدت با سارا بعد از افطار برای نماز می رفتیم مسجد ! بعد از نمازم یکم میشستیم تو پارک و حال میکردیم با خنکیه هوا ^_^ ولی خب الان هر کدوم یه وری افتادیم و با درس و مشقمون درگیریم ! وای دلم میخواد زودتر شب قدر بشه حالمون خوب بشه :)
+ حرفم نمیاد :))
برچسب:
نویسنده: نگین صمیمی